یه کامینگ اوت خوب داشتم…

به یه دوست نزدیکم گفتم که همجنسگرا هستم ؛ اونم بسیار عالی پذیرفت ، کاملا روشنفکرانه ، یا بهتره بگم «کــاملاً انــــســــانی»…

انقدر برخوردهای بد و تند در همچین مواردی صورت میگیره که آدم با دیدن آدمای نرمال متعجب میشه… به قول معروف «مملکته داریم؟»

من رو در آغوش گرفت و گفت که این موضوع براش حل شده ، و حتی من رو بیشتر از قبل دوست داره…!!!(چون صداقتم بیش از پیش براش ثابت شده)

خوشم اومد ، از این خوشم اومد که ده دوازده سال از عمرم رو صرف دوستی با آدمی کردم که می فهمه . . .  از این واقعا خوشم اومد

این روزا بیشتر حضور همجنسگراها رو تو شبکه های اجتماعی حس می کنم ؛ انگار همه دیگه کم کم دارن پوسته های سکوت رو میشکنن و ماسک ها رو بر میدارن

انگار آدما دیگه نمی تونن سنگینی ماسک ها رو تحمل کنن ، شاید هم دیگه نمی خوان که تحمل کنن

خود من هم یکی از اونا هستم . بیشتر و راحت تر از گذشته راجع بهش حرف میزنم ، صریح تر و بی پرواتر شدم و دیگه حاضر نیستم زیر فشار سنت ها و کج فهمی ها سکوت کنم و تو خودم فرو برم…

اول باید خودمون عمیقا خودمون رو بپذیریم بـــــعـــد بقیه هم ما رو خواهند پذیرفت

البته اگر به حــد کافی شــــــــــجاع باشیم و بجای یه گوشه خزیدن و «خود محکوم کنی» ، تو دل زندگی و تقدیرمون شیرجه بزنیم

من که این کار رو خواهم کرد ؛ یا بهتره بگم :  «من که دارم این کار رو می کنم «

بله ، من دارم شجاعانه زندگی میکنم

مرسی از خودم . . .  آفرین به خودم

;)

مشرق زمین

Posted: آوریل 29, 2011 in Uncategorized

اتفاقی پایِ تلویزیون بودم و کانالارو می گشتم تا ببینم چیزی پیدا میشه برا تماشا یا نه

رفتم رو یکی از کانالایِ ترکیه . . . یه برنامۀ روانشناسی بود ، داشتم کانال رو عوض می کردم که دیدم موضوع دگرباش هاست !

دیدن همچین برنامه ای اونم تو تلویزیون کشوری مثل ترکیه ؟؟!!!

نشستم و نگاه کردم . . . حرفاشون خیلی روشن فکرانه و از سرِ فهم و شعور بود ؛ ولی میدونستم همونجوری که چیزی که تلویزیون ما نشون میده با چیزی که مردممون هستن نمی خونه ، چیزی که تو تلویزیون اونا نشین میده هم هماهنگی ای با تفکرات مردمشون نداره

فقط یه نکته بود که منو تکون داد…. یه خانمی زنگ زد و با مجری و کارشناس صحبت کرد ولی برخلاف قبلی ها سوال نداشت ؛ حرف داشت ؛

گفت که مادر یه پسر همجنسگراست ! و بعد در عرض یکی دو دقیقه کلی حرف زد که خلاصه اش میشد این : » هجنسگرا ها هم آدمن . . . من پسرم رو که یه همجنسگراست پذیرفته ام و باهاش رابطۀ خوبی هم دارم . . . «

تکون خوردم . . .

اگه این برنامه رو و این صدا رو از یه کانال آمریکایی یا اروپایی میشنیدم برام کاملا طبیعی بود ، ولی . . . از یه کانال ترک ، نه !

با خودم فکر کردم خوشبحال اون پسر… که همچین مادری داره؛ مادری که در برابر تابوهایی که در ترکیه مسلمان خیلی پررنگ هستن ، بخاطر عشق ، بخاطر خانواده ، بخاطر فرزندش ایستاده

با خودم به خــــــــــــــــــــــــــــیلی چیزای دیگه هم فکر کردم ولی . . . . . . . . . .

وقتِ پرواز

Posted: آوریل 29, 2011 in Uncategorized

می شود پر از آدم بودن شد

راهی باید باشد که بی توجه و خشمگین از کنار هم نگذریم

راهی که بالهایِ مرا برایِ پاهایِ تو قربانی نکنند . . .

Posted: آوریل 27, 2011 in Uncategorized

بدنبال فرصتی هستم

فرصتی ، لحظه ای که خودم رو ، بودنم رو ، تفاوتم رو فریاد بزنم

شاید لازم باشه از این سرزمین برم

همینطور هم هست

لازمه ؛ می دونم و مطمئنم که رفتنم ضروریه و این کار رو هم نه فقط از سر میل که از سر وظیفه انجام خواهد داد

وظیفه ای که نسبت به خودم ، خود خودم دارم . . . وظیفه آزاد کردن خودم از همه بندها

بندهایی که گاه به شکل وابستگی عاطفی به یه سرزمین هستن و گاه به یک جسم و گاه به یک فرد . . .

وابستگی به خانواده هم از همین وابستگی هاست….

خونواده ام رو که تا به امروز کلی ساپورت و حمایتم کردن رها می کنم ؛ رها می کنم چون تحمل پذیرش من رو به شکلی که هستم ندارند

ولی این به این معنی نیست که دوستشون نخواهم داشت

دوست داشتن رو تا آخرین مرحله ، ادامه خواهم داد

تا وقتی که دیگه وقتی نباشه ، چه دیگران دوستم بدارند و چه . . . . . . . . . .

کسی هست…؟؟؟

Posted: آوریل 21, 2011 in Uncategorized

سوالی که دارم اینه که بین اینهمه دگرباش ، اینهمه همجنسگرا ، اون بخشی که فرهیخته و فهمیده هستن کجان ؟

 چرا وقتی تو فضایِ نت یا حتی فضایِ حقیقی میری سراغ امثال خودت – از لحاظ تمایلات جنسی – فقط به یکی از این دو گروه بر میخوری : یکی کسایی که تو چت رومها هستن و براشون مهم نیست که حتی اسمِ کسی که امشب رو میخوان باهاش بگذرونن چیه،فقط میخوان شب رو با یکی بگذرونن … و دوم کسایی که تو پارک دانشجو و پاتوقهایِ مشابه هستن و یا شماره شون رو روی در و دیوار مینویسن !

 آیا واقعا ما جز این دو گروه نیستیم ؟ پذیرشِ همچین موضوعی برام خیلی دردآوره… البته اگه واقعا همینطور باشه

من فکر میکنم همجنسگراهایی هستن که سطح فکری بالایی دارن و حتی در مورد رابطۀ جنسی هم کاملا سالم و وفادار عمل میکنن

من فکر میکنم همجنسگراهایی هستن که سکس همه چیزشون نیست و تنها بخشی از اونهاست

 من فکر می کنم همجنسگراهایی هستن که اول خودشون رو انسان می دونن بعد همجنسگرا(چیزی که حتی بینِ استریتها هم اینروزها کمیابه…)

 و من فکر میکنم هیچ وقت نتونم با یکی که این معیارها رو نداره ، هیچ نو رابطه ای برقرار کنم . . . هیچ نوع !

 انسانها ماشینهایِ جنسی نیستن ، بلکه ماشینهایی هستن که سوختشون جنسیت و سکسه… میشه از سکس استفاده کرد تا به اوج رسید ، ولی وای به حالمون اگر تمام عمرمون رو تو پمپ سوختگیری تلف کنیم و دل خوش باشیم که همیشه باکمون پره ، بدونِ اینکه قدم از قدم برداشته باشیم . . .

لحظه حقیقت

Posted: آوریل 10, 2011 in Uncategorized

یه مسابقه تو آمریکا – کانال فاکس- برگزار میشد که اسمش دِ مومنت آو تروث (=لحظۀ حقیقت ) بود . . . نمی دونم این مسابقه هنوزم پخش میشه یا نه ولی خیلی دوست داشتم یه همچین مسابقه ای بود که من هم میتونستم توش شرکت کنم ، هم خودم رو ریویل می کردم و هم جایزه چندصدهزار دلاریشو می بردم
تصور می کنم که اعضایِ خونواده ام و دهها نفر دیگه تو سالن مسابقه،بعلاوۀ ملیونها نفر تماشاچیِ تلویزیونی نشستن و با شنیدنِ هر سوال جا میخورن و بعد با شنیدنِ جوابهایِ من یخ می زنن !
سوال اول : آیا تابحال تو امتحانهایِ دانشگاه تقلب کردی؟
جواب : بله (درست)
سوال دوم : آیا تابحال چیزی دزدیدی؟
جواب : نه (درست)
سوال سوم : آیا تابحال بابتِ توجیه تاخیرت،دروغ گفتی ؟
جواب : بله ، زیاد (درست)
سوال چهارم : آیا تابحال با یک دختر سکس داشتی ؟
جواب : خیر(درست)
سوال پنجم : آیا تابحال نسبت به کسی از دوستانِ پسرت نظر داشتی ؟
جواب : بله ، مخصوصاً نسبت به دو سه تا از همکلاسیام (درست)
سوال ششم : آیا تابحال موقع نیایش کردن ، فانتزیهایِ جنسی سراغتون اومده ؟
جواب : بله ، خیلی زیاد (درست)
سوال هفتم : آیا خودارضایی می کنید ؟
جواب : بله
سوال هشتم : آیا فیلم پورن زیاد نگاه می کنید ؟
جواب : قبلا بله ، ولی الان دیگه خیلی کم (درست)
سوال نهم : آیا شما همجنسگرا هستید ؟
جواب : بله (درست )
{در این لحظه همۀ تماشاچی ها متحیر میشن و وفریاد میزنن، مامانم از حال میره و بابام بغض میکنه }
مجری : آیا مایلید مسابقه رو ادامه بدید ؟
من : بله حتماً
سوال دهم : آیا حاضرید برایِ سکس پول بپردازید و یا برعکس در مقابل دریافت پول راضی به این کار بشید ؟
جواب : هرگز (درست)
{تشویق حضّار}
سوال یازدهم : آیا نسبت به کسی از فامیل و یا نزدیکان خود حسِّ جنسی دارید ؟
جواب : بله (درست)
سوال دوازدهم : آیا پدر و مادرتون رو در همجنسگرا بودنتون مقصر میدونین؟
جواب : بله {بغض من} (درست)
سوال سیزدهم : آیا در دورانی که با کسی هستید حاضرید با فردِ دیگری هم رابطۀ جنسی داشته باشید ؟
جواب : اگر طرف سالم باشه ، بله،مگر اینکه عاشقِ طرفم باشم
{صدایِ هوووو کردن ِ حضّار}
سوال چهاردهم : آیا فکر می کنید آدم خوبی هستید ؟
جواب : . . . من از پاسخ دادن به این سوال خودداری می کنم و ترجیح میدم حذف بشم و جواب این سوال رو ندم
مجری : چرا ؟
من : چون از طرفی انقدر جامعه و دین و خانواده و این و اون تو گوشمون خوندن همجنسگرا یعنی کثافت ، یعنی فاسد ، ممکنه باورم شده باشه…یعنی باورم شده بود ، الان هر لحظه باورم به این موضوع کمتر میشه ولی فکر نمی کنم هنوز به صفر رسیده باشه…. از طرفِ دیگه من مدتیه که یاد گرفتم برایِ خودم ارزش زیادی قائل بشم و اهمیت ندم مردم و حتی خانواده و . . . چطور راجع به من قضاوت می کنن؛ من خودم رو با هر شکل و ویژگی ای دوست دارم و به خودم عشق می دم و معتقدم تا وقتی که قضاوتی در کار نباشه هیچکس بد نیست ؛ و قضاوت ساخته و پرداختۀ ذهنِ کسانیه که میخوان ثابت کنن از بقیه بهتر و سرتر هستن…
قضاوت جزئی از طبیعتِ ما نیست ، عدم قضاوته که طبیعتِ ماست و اینجوریه که میگم : من و همۀانسانها خوبیم . . . همۀ ما لایقِ عشق هستیم ، چون زادۀ عشقیم
چطور ممکنه از عشق ، نفرت و بدی زاده بشه ؟!!!!
من : اجازه بدید…نظرم عوض شد ؛ میخوام به این سوال هم جواب بدم و جواب من «مثبته» ، بله من آدمِ خــــوبـــــی هستم
(درست)
مجری : شما برنده شدید
من : هـــــــــــــــــــووووووووووووورررررررررررررراااااااااااااااااااا

بعداً نوشت : این کسری هست ، تو شبکۀ «من و تو» ، که تو مسابقۀ آکادمی گوگوش هم شرکت کرده بود ، عجب جــــــیگریه….واه واه واه ، میشه خام خام خوردش!

بدنبالِ آرامش…

Posted: آوریل 9, 2011 in Uncategorized

تلویزیون خبری رو راجع به همجنسگراها و حقوقشون تو یکی از ایالات آمریکا اعلام میکنه

مادرم – که در مقایسه با خیلیها،زنِ روشن و فهیمی هم هست – زیرِ لب میگه :

«اینا دیگه کیَن؟ آخه یکی نیست بهشون بگه حیوون هم این کاری رو که شما می کنید نمی کنه… «

من بُهت زده کنترل تلویزیون رو تو دستم فشار میدم و صدام در نمیاد

دوس دارم باصدایِ بلند بگم : مامان عزیز ، من ، پسرت ، کسی که حاضری سرِ سالم و صالح بودنش قسم جلاله بخوری یکی از همون حیوونا هستم . . .

شاید میلی به ازدواج تو کلیسا با یه مرد دیگه نداشته باشم ولی من هم همون حس رو نسبت به همجنسام دارم که تو ازش بیزاری

بگم : یادته هزار باری که دمغ بودم و قاطی کرده بودم یواش ازم میپرسیدی چی شده پسرم و من بیحوصله میگفتم «هیچچ» ؟ عینِ هزار بار هم دردم همین موضوع بوده

دوست دارم پدر و مادرم رو بشونم جلوم و بگم : من یه همجنسگرا هستم ؛ مطمئنا با آرزویی که شماها راجع به بچه تون داشتید نمیخونه ولی باور کنید من نقشی در انتخابش نداشتم ، اگه ژن داره که هیچ ، اگرم ارثی نیست شاید بهتر باشه در بی توجهی هایِ دورۀ کودکیم  از طرفِ تو و بابا بهم ، دنبال علتش بگردی… ولی علتش هرچی که میخواد باشه ، باشه ؛ مهم نیست

مهم اینه که تو و پدرم کسایی نیستید که من رو با هر حالم دوست داشته باشید و بپذیرید؛ اگه شازده پسرتون اون شکلی که تو رویاهاتون داشتید نباشه دیگه دوستش نخواهید داشت

ولی ؛ ولی از همین کار هم بیزارم ، نگرانم اگه یه روز همچین کاری بکنم زیادی ناراحت بشید ، دلتون بشکنه ؛ چیزی که من اصلاً دوست ندارم

من دوستتون دارم ، چه ازم بیزار باشید و چه عاشقم باشید

مهم نیست که شما چی بهم میدید،عشق یا نفرت ؛ مهم اینه که من چیزی جز عشق به شما ندم . . .حتی اگه لازم باشه با جداییِ همیشگیمون این عشق رو ثابت کنم

دوست دارم همین الان چمدونم رو ببندم و بگم خداحافظتون ، ما رفتیم . . . شما بمونید و بچه هایی که به رویاتون شبیه تر از من هستن

شما بمونید و مردمی که کاری جز قضاوت بلد نیستن

برم جایی که هیچکس من رو نشناسه ، من هم هیچکس رو . . . نه کسی بهم بگه «همجنسبازِ کثیف» نه کسی بگه «خارجیِ بوگندو» . . .

گاهی فکر می کنم زمین به این گندگی و یه جا برا آسوده و بی دغدغه زندگی کردم وجود نداره

سکس و رابطه جنسی و چه و چه پیشکشتون . . . دست از سرمون بردارید و مدام لهمون نکنید و بابتِ گناه هایِ ناکرده تحقیرمون نکنید ، کافیه

چقدر دلم میخواست الان که اینارو دارم می نویسم پیش یکی از کسانی بودم که میدونست من کی و چی هستم و من رو بعنوان یه انسان پذیرفته بود و راجع بهم قضاوت نکرده بود . . .  مینشستم و کلی باهاش حرف میزدم ، نه حرف هم نمی زدم فقط سرم رو رو شونه اش میذاشتم و یه کم استراحت میکردم . . . آخه وقتی اولِ زندگیت،جنگیدنِ با خودت باشه و بقیه اش جنگیدن با دیگران ، نیاز به استراحت پیدا می کنی

خدا رو چه دیدی شاید چند قطره هم اشک بهش هدیه دادم،در عوضِ دلی که به دلم داد